::: محمد ابراهیم همت :::
در سال 1334 در شهر قمشه ی اصفهان به دنیا آمد. در حالی که پیش از تولد ننه
نصرت و مشهدی اکبر عشق امام حسین (ع) را در دلش جا داده بودند
.یک جور پدر مادر ها امام حسین (ع) را در دل بچه هاسشان جا می دهند . این جور
بچه ها اگر در طول زندگی با عشق امام حسین (ع) زندگی کنند اگر اجازه ندهند
شمر به دلشان راه پیدا کند آن وقت مثل یاران واقعی امام حسین (ع) زندگی می
کنند . مثل یاران او با ظالم
می جنگند از مظلوم دفاع می کنند و در راه خدا به شهادت می رسند درست مثل
محمد ابراهیم همت
محمد ابراهیم در دنیای کودکی وقتی می دید پدر ومادرش رو به قبله می ایستند و
نماز
می خوانند او هم مثل آنها نماز می خواند سوره های کوچک قرآن را حفظ می کرد و
روزه ی کله گنجشکی می گرفت
.کمی بزرگتر که شد علاوه بر درس خواندن گاهی در کار کشاورزی به پدرش کمک می
کرد و گاهی در مغازه ای به شاگردی می پرداخت
.او در دانشسرای تربیت معلم ادامه ی تحصیل داد سپس به خدمت زیر پرچم فرا
خوانده شد . روزهای سربازی روزهایی سرنوشت ساز برای او بود . هم تلخ تلخ بود
وهم شیرین شیرین . یکی از دست نشاندگان شاه به نام سرلشکر ناجی فرماندهی
لشکر توپخانه ی اصفهان را بر عهده داشت . محمد ابراهیم هم مسوول آشپزخانه ی
همین لشکر بود
.خلاصه دوران خدمت سربازی سر آمد . در حالی که محمد ابراهیم آگاهتر از قبل
شده بود . او هم شاه را شناخته بود و هم دست نشاندگان شاه را هم امام را وهم
یاران امام را . از آن پس او علاوه بر معلمی در روستا در سطح شهر به روشنگری
مردم می پرداخت
.یک روز خبر آوردند که محمد ابراهیم مجسمه ی شاه را از میدان شهر پایین کشیده
.سر لشکر ناجی دستور تیر باران او را داد . اما محمد ابراهیم از چنگ ماموران شاه
گریخت و برای ادامه ی مبارزه به شهرهای دیگر رفت . از شهری به شهری دیگر
می رفت
و به تبلیغ نهضت امام خمینی (ره) و آگاهی دادن به مردم می پرداخت
.پس از پیروزی انقلاب اسلامی او کمرهمت بست تا بیش از پیش به مبارزه علیه ظالم
و دفاع از حق مظلوم بپردازد . مدتی برای یاری مردم به روستاهای محروم رفت
.وقتی شنید ضد انقلاب در شهرهای کرد نشین دست به جنایت زده است به آنجا
رفت وبه مبارزه پرداخت . چون از خود لیاقت نشان داد به فرماندهی سپاه پاسداران
پاوه منصوب شد
.:::
محمد ابراهیم همت :::در سن 26 سالگی به سفر حج رفت و از آن پس
**
حاج همت **لقب گرفت . حاج همت در چند عملیات ضربات سختی به دشمنان اسلام وارد
ساخت و در مدت زمانی کم به یکی از سرداران بزرگ جنگ تبدیل شد
.او ابتدا به معاونت تیپ 27 محمد رسول الله (ص) و سپس به فرماندهی همین تیپ
_که دیگر به لشکر تبدیل شده بود _ منصوب شد .
حاج همت یک سر لشکر بود اما نه مثل سرلشکر ناجی . چرا که سر لشکر ها هم
جور واجورند . حاج همت پس از 28 سال زندگی الهی پس از 28 سال عشق به امام
حسین (ع) مثل یاران امام حسین (ع) تا آخرین نفس جنگید و مثل آنان مردانه به
شهادت رسید
.جزیره ی مجنون در اسفند سال 1362 ودر عملیات خیبر به خون سرخ او رنگین شد و
نام
سردار بزرگ خیبر " شهید حاج محمد ابراهیم همت
"را برای همیشه در دلها جاودانه کرد
.شادی روح شهدا به خصوص روح پر فتوح شهيد همت صلوات
به تاریخ 19/10/59 شمسی ساعت 10:10 شب چند سطری وصیت نامه می نویسم : هر شب ستاره ای را
به زمین می کشند و باز این آسمان غمزده غرق ستاره است ، مادر جان می دانی تو را بسیاردوست دارم و
می دانی که فرزندت چقدر عاشق شهادت و عشق به شهیدان داشت. مادر، جهل حاکم بر یک جامعه انسانها
را به تباهی می کشد و حکومت های طاغوت مکمل های این جهل اند و شاید قرنها طول بکشد که انسانی از
سلاله پاکان زائیده شود و بتواند رهبری یک جامعه سر در گم و سر در لاک خود فرو برده را در دست گیرد و
امام تبلور ادامه دهندگان راه امامت و شهامت و شهادت است. مادرجان، به خاطر داری که من برای یک
اطلاعیه امام حاضر بودم بمیرم ؟ کلام او الهام بخش روح پرفتوح اسلام در سینه و وجود گندیده من بوده و
هست. اگر من افتخار شهادت داشتم از امام بخواهید برایم دعا کنند تا شاید خدا من روسیاه را در درگاه با
عظمتش به عنوان یک شهید بپذیرد ؛ مادر جان من متنفر بودم و هستم از انسانهای سازش کار و بی تفاوت
و متاسفانه جوانانی که شناخت کافی از اسلام ندارند و نمی دانند برای چه زندگی می کنند و چه هدفی دارند و
اصلا چه می گویند بسیارند. ای کاش به خود می آمدند. از طرف من به جوانان بگوئید چشم شهیدان و تبلور
خونشان به شما دوخته است بپاخیزید و اسلام را و خود را دریابید نظیر انقلاب اسلامی ما در هیچ کجا پیدا
نمی شود نه شرقی - نه غربی؛ اسلامی که : اسلامی ... ای کاش ملتهای تحت فشار مثلث زور و زر و تزویر
به خود می آمدند و آنها نیز پوزه استکبار را بر خاک می مالیدند. مادر جان، جامعه ما انقلاب کرده و چندین
سال طول می کشد تا بتواند کم کم صفات و اخلاق طاغوت را از مغز انسانها بیرون ببرد ولی روشنفکران ما
به این انقلاب بسیار لطمه زدند زیرا نه آن را می شناختند و نه باریش زحمت و رنجی متحمل شده اند از هر
طرف به این نو نهال آزاده ضربه زدند ولی خداوند، مقتدر است اگر هدایت نشدند مسلما مجازات خواهند شد .
پدر و مادر ؛ من زندگی را دوست دارم ولی نه آنقدر که آلوده اش شوم و خویشتن را گم و فراموش کنم علی
وار زیستن و علی وار شهید شدن, حسین وار زیستن و حسین وار شهید شدن را دوست می دارم شهادت در
قاموس اسلام كاریترین ضربات را بر پیكر ظلم، جور،شرك و الحاد میزند و خواهد زد. ببین ما به چه
روزی افتاده ایم و استعمار چقدر جامعه ما را به لجنزار کشیده است ولی چاره ای نیست اینها سد راه انقلاب
اسلامیند ؛ پس سد راه اسلام باید برداشته شودند تا راه تکامل طی شود مادر جان به خدا قسم اگر گریه کنی
و به خاطر من گریه کنی اصلا از تو راضی نخواهم بود. زینب وار زندگی کن و مرا نیز به خدا بسپار ( اللهم
ارزقنی توفیق الشهادة فی سبیلک) .
و السلام؛
محمد ابراهیم همت
امروز می خوام براتون از شهید عبدالحسین برونسی بگم
وپیشنهاد میکنم کتابی که درمورد زندگی این بزرگواره بخونید.
خاک های نرم کوشک «سعید عاکف»

زندگی نامه
در سال ۱۳۲۱ در روستای «گلبوی کدکن» از توابع تربت حیدریه قدم به عرصه هستي
نهاد.در سال ۱۳۴۱ به خدمت زير پرچم احضار مي شود كهبه جرم پايبندي به اعتقادات
اصيل دينياز همان ابتدا مورد اهانت و آزار افسران و نظاميان طاغوتي قرار مي گيرد.
سال ۱۳۴۷ سال ازدواج اوست.كه براي اين مهم خانواده اي مذهبي و روحاني را
انتخاب مي نمايد و همين سر آغاز ديگري مي شود براي انسجام مبارزات بي وقفه
او بانظام طاغوتي حاكم بر كشور.
پس از چندي با هدفي مقدس به كار طاقت فرساي بنايي روي مي آورد و رفته رفته
دركناركار مشغول خواندن دروس حوزه نيز مي شود.
با شروع جنگ تحصيلي در اولينروزهاي جنگ به جبهه مي رود وكه به خاطر لياقت و
رشادتي كه ازخود نشان مي دهد فرماندهي تيپ هجده جواد الائمه را بر عهده او
مي گذارند.
سر انجام در سال ۲۳/۱۲/۱۳۶۳ در عمليات بدر مرثيه سرخ شهادت را نجوا مي كند.
آخرين آرزو
نقل قول از حميد خلخالي
عشق او به خانوم صديقه طاهره(سلام الله عليها) بيشتر از اين حرفها بود كه به زبان
بياد يا قابل وصف باشه. يه بار بين بچه ها گفت: دوست دارم با خون گلوم اسم
مقدس مادرم(هميشه نام مبارك حضرت را به همين لفظ مادر خطاب مي كرد)
رو بنويسم.
به هم نگاه كرديم .نگاه بعضيا تعجب زده بود. اينكه مي خواست با خون گلوش بنويسه
جاي سوال داشت.
همين روهم ازش پرسيدم .قيافه اش محزون شد. گفت:يه صحنه از عاشورا هميشه
منو آتيش مي زنه!
اون هم وقتي بود كه آقا ابا عبدالله (ع) خون حضرت علي اصغر (ع) رو به طرف
آسمون پاشيدند و عرض كردند خدايا قبول كن.
منم دوست دارم باهمين خون گلوم اسم مقدس بي بي رو بنويسم تا عشق و ارادت
خودمو ثابت كنم جالب بود كه مي گفت: از خدا خواستم تا قبل از شهادتم اين آرزو
رو حتما برآورده كنه.
بعدها چند بار ديگه هم اينو گفت.ولي توي چند تا عمليات كه همراهش بودم
خواسته اش عملي نشد.توي عمليات والفجر يك باهاش نبودم. اما وقتي شنيدم
مجروح شده نگران شدم. بچه ها مي گفتند :تير خورده به گلوش. حتي احتمال دادم
شهيد شده باشه.ولي گفتند الحمدالله زخمش كاري نبوده.اما گفتند كه بالاخره
آرزوي حاجي برآورده شد.من خودم ديدم كه روي يك تخته سنگ با همون خوني كه
گلوش مي اومد اسم مقدس بي بي رو نوشت.
وقتي ملاقاتش كردم با خوشحالي گفت: خدا لطف كرد و دعايمن مستجاب شد ديگه
غير از شهادت هيچ آرزويي ندارم.
... شما ای زن، چون زینب كبری (سلامالله علیها) فرزندانم را هم پدریكن و هم مادری، مادری كه اسلام
میگوید. برای چندمین بار باز هممیگویم؛ هر كس آمد و گفت: فرزند بی بابا نمیخواهم باید توی
دهنشبزنید. همسر عزیزم شما هفت فرزند دارید، باید آنها را آنچنان با اسلام آشناكنید كه روز قیامت هم
به درد خودت بخورند و هم به درد من، در راه امامخمینی كه همان راه قرآن و راه امام حسین است بروند
تا سر حدشهادت. از همه شما میخواهم كه هر موقع پسرانم را داماد كردید، یكدختر مؤمن بگیرید،
فاطمه و زهرا را هم یك شوهر مؤمن برایشان انتخابكنید، برای داماد و عروس كردن فرزندانم پی مال دنیا
نروید، فقط ببینید كه ازهمه بهتر خدا را میشناسد، ملاك خدا باشد. در هر كار اگر انسان خدا را درنظر
بگیرد انحراف ایجاد نمیشود.

بوی محرمش می یاد خیمه و پرچمش می یاد
فرشته ازتو آسمون برای ماتمش می یاد
رقیه دخترش می یاد صدای مادرش می یاد
تشنگی بالبش می یاد حسین با زینبش می یاد
شاهزاده ای جوون می یاد عباس پهلوون می یاد
یه طفل زیبایی می یاد صدای لالایی می یاد
مسافرای کربلا دارن می رن به مهمونی
دلو بزن به قافله اگه میخوای جانمونی
بردار چراغ و پرچم و اسبابای محرمو
بگیر رو دوشت علمو دیوونه کن یه عالمو
توی صف زنجیر زنا آقا تماشات می کنه
اگه یه قطره عاشقی وصل به دریات می کنه
کنار هر سقا خونه به تشنه ها آب بنوشون
بچه های کوچولو رو لباس سقا بپوشون
به تشنه آب بنوشون


سلامی به گرمی خون شهیدان
همه کلماتی را که نخستین روز آفرینش بر زبان انسان جاری
شده است گردمی آورم و از میان آنها کلمات روشن و سپید را
انتخاب میکنم تا عاشقانه ترین شعر را برای تو بسرایم
تقدیم به همه ی شهیدان
هر لحظه منتظرم پلکهایم بپرد شقایقی در قلبم بشکفد.شقایقی که شبیه
خون توست هرلحظه منتظرم ماه بی مقدمه دردستهایم بیفتد ومن روی یکایک
صخره ها و سنگریزه هایش تاریخ شکفتن تو را بنویسم.
هر لحظه منتظرم فرشته ای بر زمین قدم بگذارد تااز او بپرسم صدای ابری تو
را در آسمان چندم می توانم بشنوم.
یادش به خیر روز هایی که باهم از سپیده و عشق حرف می زدیم وتو می گفتی
خداوند آدمها راآفرید تاعاشق بشوند.
وتو دردومین روز بهار آنقدر عاشق شدی که از جبرئیل هم سبقت گرفتی و
ناگهان کنار خدا نشستی .
یک شب خواب دیدم که تو از بهشت قشنگ تر و خوش بوتر شده ای و نام همه
عاشقان رامی دانی.
آن روز چنان شتابان ازدنیاگذشتی و فرشته ی مرگ را با دستهای جوانت
در آغوش کشیدی که انگار پیر شده بودی نه دیر شده بود فرشته ای
بازیگوش در روز های نایاب ازل به توگفته بود که قرار است بزودی شقایق بشوی
حال زمان بی اعتنا به من جلو می رود .درختان همچنان میوه می دهند و
شاپرکها پرواز می کنند. کاش کسی شهادت را به من هم تعارف می کرد
کاش پیراهن تو رامی پوشیدم.
کاش نشانی ملکوت را از رهگذری که شبیه توست می پرسیدم.

تا تو هستی تا گل سرخ به ناز می روید تا دریا موج می زند تاخورشید گرم و مهر آمیز
به ما می نگرد تادلها عاشق می شوند و به تپش می افتند تا کویر ها تشنه اند و
تا شعله ها سر کش اند من
همچنان تو را خواهم سرود.![]()